خرید بک لینک
مثل باریدن برفی تو دلِ فروردین... در این مطلب، جزئیات مربوط به «مثل باریدن برفی تو دلِ فروردین...» ارائه شده است. اولین و قشنگترین خاطره‌ی کل زندگیم و از به دنیا آوردن قشنگ ترین موجود زندگیم شروع میکنمبعد ۲۴ ساعت تحمل درد زایمان، تو ۴۱ هفتگی، وقتی که هوا به شدت بارونی بود تصمیم گرفت که بالاخره بیادساعتای شاد و غمگین ترکیب شده بود، آخرین حمام آبِ گرم با اون شکم گنده و تصور اینکه، دیگه تو جونم نیست که هر لحظه باهاش حرف بزنم، دست بکشم و ضربه بزنم رو شکمم و اونم با ضربه های کوچولو جوابمو بدهساعت ۷ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد نصیری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 19:45

دوباره... آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «دوباره...» را در ادامه بخوانید. بارها از پشت این پنجره منتظرت بودمکه بیایببوسمتبغلت کنمبه خودم فشارت بدم، انقد که... جونم بره تو جونتحالا از پشت این پنجره قبل رفتن برام بوس میفرستیمیری که شروع زندگی جدیدمون و با دستات رقم بزنیبه تو خیلی قولا دادمبه من خیلی وعده‌ها دادیمن رو همشون حساب میکنممطمئنم این زندگی با تو خیلی قشنگ میشه...خیلی وقت بود واسه رفتنت اینطوری بغض نکرده بودممرسی که فرصت تنها بودن و بهم دادیهمیشه به جایی تو عمق جونم دوست داشتم، تلاش میکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد نصیری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 19:45

منِ قرطی در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «منِ قرطی» را می‌خوانید. بعد سالهادیروز از این قرطی بازیا کردم، آرایش دائم و این صوبتابعد ۵ سال میخوام برم موهامم لایت کنم اما راستش موهای سفیدم که زیاد شده دلم نمیاد بهش دست بزنم، دوسشون دارممیدونم تو خونه بدون فرش و وسط دو تا اثاث کشیه پی در پی، این کارا حوصله میخواد اما انگار دارم میجنگم که کلافگی رو از خودم دور کنمامروز چندبار واسه بندرعباس بغض کردم اما ترسیدم تو تنهایی پنیک بشم واسه همین چندتا آهنگ گوش کردم و به بقیه کارام رسیدمرفتم دنبال پسرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد نصیری تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 19:45

میدونی الان پشت همون پنجره ای وایسادم که ۱۷ سال پیش وایمیستادم و به کوچه بهار نگاه میکردم که رو به روی پنجره آشپزخونستیا تکیه میدادم بهش و بهت فکر میکردم تا بهم زنگ بزنییا منتظر میموندم شب از سرکار برسی و قبل رفتن به خونت بهم سر بزنییا منتظر میموندم که بیای پیشم...داره بارون میاد،مثل همون روزا، مثل همون سالها، اونموقع ها از رعد و برق نمیترسیدم، با خیاا راحت زیر بارون راه میرفتمبهت میگفتم هر روز که بارون بیاد یعنی قراره یه اتفاق خوب بیفتهو اون اتفاق خوب واقعا میفتاددستات و زیر بارون میگرفتم و مثل همیشه پر حرفی میکردم، حواسم بود که اگه حواس همه عابرا پرت شد سریع یه بوس رو لبات یا گردنت میذاشتمتوام نگام میکردی و با خنده میگفتی دیوونه و دستامو که تو دستات بود میبوسیدیبارون که میزد بوی عطر تنت پخش میشد انقد که حس میکردم عطرت به تنم میچسبه و وقتی میومدم خونه انگار از اول تا آخر راه تو بغلم بودی و یه لحظه از خودم جدات نکردمعزیزِ دله دیوونهی مننمیدونم این هوای لامصب پاییزی با خودش چی میاره که حتی حالا که کنار منی دلتنگتم و دلم بیقرارهانگار از من دوری و دارم واسه داشتنت له له میزنمدوست دارم و تاوانش هرچی که باشه دوستت خواهم داشتبیشتر از دیروز...دیوونه ی بارونه تو، لیلای تو...به امید روزای بارونی بهتر... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد نصیری تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 20:16

صفحه بندی